
من جز اون دسته از آدما نیستم که بگم از شنبه شروع میکنم. منتها نمیدونم چرا ساعتای خوابم بهم خورده! ساعت دوازده (به وقت قدیم :) ) بیدار شدم! آخه این چه وضعشه! ینی باید زودتر بیدار شم دیگه! که بتونم برنامه هامو اجرا کنم. امروزم یکم ریاضی میخونم. ...
ادامه مطلب
به لیوان چای زل زده بودم و تو فکر بودم... به همه ی روزای خوب و بد زندگیم فکر میکردم... چطور میشه که سرنوشت انسانها گاهی بهم گره میخوره و گاهی تفاوت پیدا میکنه!؟! چاییم رو مزمزه کردم و فکر کردم به دوستام و به آدمایی که توی زندگیم بودن! به گریه هام و خنده هام... پاییز داره میاد و من میشم یه مسافر پاییزی! به لیوان خالی چای نگاه میکنم و تصمیم میگیرم برای روزهای آینده ام و برای آدمایی که دوسشون دارم....
ادامه مطلب