
به لیوان چای زل زده بودم و تو فکر بودم... به همه ی روزای خوب و بد زندگیم فکر میکردم... چطور میشه که سرنوشت انسانها گاهی بهم گره میخوره و گاهی تفاوت پیدا میکنه!؟! چاییم رو مزمزه کردم و فکر کردم به دوستام و به آدمایی که توی زندگیم بودن! به گریه هام و خنده هام... پاییز داره میاد و من میشم یه مسافر پاییزی! به لیوان خالی چای نگاه میکنم و تصمیم میگیرم برای روزهای آینده ام و برای آدمایی که دوسشون دارم....
ادامه مطلب